تبليغاتX
معجزه تو

تو که خبر نداري از اين دل شکستم
بيا ببين يه عمره به انتظار نشستم
بيا ببين که اشکام همه رو گونه هامه
به شوق ديدن تو هميشه تو چشامه

کشته منو موهاي سيات , مستو خراب اون نگات                            
ديوونه اون دو تا چشاتم

تو اون کوچه پس کوچه ها , تو اون شباي بي صدا
باور نميکني بگم , بسته به روم همه درا
در بدرت کيه منم من , لباس شب پوشيده اين تن

به عشق تو نشسته بودم , به ياد تو با چشماي تر
نيومدي ببيني بازم , که غصه هام گرفته از سر

تو که خبر نداري از اين دل شکستم
بيا ببين يه عمره به انتظار نشستم
بيا ببين که اشکام همه رو گونه هامه
به شوق ديدن تو هميشه تو چشامه


تو اون کوچه پس کوچه ها , تو اون شباي بي صدا
باور نميکني بگم , بسته به روم همه درا
در بدرت کيه منم من , لباس شب پوشيده اين تن

به عشق تو نشسته بودم , به ياد تو با چشماي تر
نيومدي ببيني بازم , که غصه هام گرفته از سر

 

 

رو شونم اشک چشات ميباره چيکه چيکه
ميشه کوير قلبم تو دستات تيکه تيکه
ميگم برات يه قصه وقتي ميخواي بخوابي
عطر نفسهات ميگه نه خوابي نه سرابي
نه خوابي نه سرابي ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 15:27  توسط مهم نیست  | 

جدا که شدیم هردو به یک احساس رسیدیم !!تو به فراغت من به فراقت  !!!! یک حرف که مهم نیست  هست؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 11:14  توسط مهم نیست  | 

صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 14:5  توسط مهم نیست  | 

شاید روز آرام بگیرد دلم..........
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:54  توسط مهم نیست  | 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است كه دايم به تو مي انديشم

به تو اري، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

به همان سايه، همان وهم، همان تصويري

كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله ي دور به هم

به تبسم، به تكلم، به دلارايي تو

به خموشي، به تماشا، به شكيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه ي سنگين سكوت

به سخن هاي تو با لهجه ي شيرين سكوت

شبحي چند شب است افت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم، عاشق ديدار من است

يك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگي اش

مي شود يك شبه پي برد به دلدادگي اش

اه اي خواب گران سنگ سبكبار شده

بر سر روح من افتاده و اوار شده

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

يك نفر سبز، چنان سبز كه از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه اي چند شب است افت جانم شده است

اول نام كسي ورد زبانم شده است

اي بي رنگ تر از اينه يك لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و اينه اينقدر يكي ست

حتم دارم كه تويي ان شبح اينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست، به انكار مكوش

اري ان سايه كه شب افت جانم شده بود

ان الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

اينك از پشت دل اينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

ان الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من! ان شبح شاد شبانگاه تويي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:42  توسط مهم نیست  | 

بند تمــام خاطره ها را گسستی و رفتی
بغض تمام حنجره ها را شکستی و رفتی

ســاحل کنـار پنجره مـا رسـيده بـود
اما به نبض پنجره ها دل نبستی و رفتی

نزديک ظهر داغ غزل خيز فصل مهر
بر فرش باد سرد زمستان نشستی و رفتی

انبـوه شـعرهای دلـم بی جواب مـاند
رسم تمام شاعره ها را شکستی و رفتی

دنيا خلاصه شد به اتــاقی شـبـيه عشق
ازاين اتاق گرم و صميمانه رستی و رفتی

قصه ، تمام جاذبه اش فصل آخــر است
حيف از کتاب دل...که چه آرام بستی و رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:38  توسط مهم نیست  | 

غروب شد و دوباره باز هوای تو زد به سرم
من موندم و خیال تو با این دل دربدرم
غروب شد و بازم دلم به فکرته به یادته
نگاه بی قرار من تو حسرت نگاهته
خسته شدم از این همه تنهایی و نبودنت
منتظر تو موندن و هیچ وقت تو رو ندیدنت
خسته شدم از این همه آوارگی دربدری
به دنبال تو بودن و از تو نبودن خبری

به جون تو خسته شدم
خسته و در مونده شدم


روزای عمر من همه بدونه تو هدر شدن
بخاطر نبودنت همگی بی ثمر شدن
بیا این دو روزۀ باقیمونده عمرمو
بزار کنار تو باشم تمومش کن اذابمو
خسته شدم از این همه تنهایی و نبودنت
منتظر تو موندن و هیچ وقت تو رو ندیدنت
خسته شدم از این همه آوارگی دربدری
به دنبال تو بودن و از تو نبودن خبری

 

به جون تو خسته شدم
خسته و در مونده شدم
خسته شدم از این همه تنهایی و نبودنت
منتظر تو موندن و هیچ وقت تو رو ندیدنت
خسته شدم از این همه آوارگی دربدری
به دنبال تو بودن و از تو نبودن خبری

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 22:50  توسط مهم نیست  | 

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت

 
چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت

اگه با اشکاي گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه

اگه نقشقصه ها شي مه روي قله ها شي
بري و از من جدا شي اگه باشي و نباشي

من فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستمت سر سپرده تو هستم

من فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستمت سر سپرده تو هستم


اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشم
مي گذرم از هر چه دارم اگه باشي عاشق من

اگه زنجير به پا و اگه قفل و اگه سقفم
مي رسم هر جا که هستي به تو وعشق تو سوگند

اگه باشي تاجي بر سر يا که از ذره اي کمتر
دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر

من فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستم سر سپرده تو هستم

من فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستم سر سپرده تو هستم


اگه بايک قلب تبدار بشم از عشق تو بيمار
يا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار

اگه زندگيم فنا شه طعمه خشم تو باشه
يا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستي رفتي واز من گسستي
مهربون يا خودپرستي هر چه هستي هر که هستي

نه فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستم سر سپرده تو هستم

من فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستم تو بتي من بت پرستم
عشق...عشق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 15:8  توسط مهم نیست  | 

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....

 هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود...

 بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه

 میزنم...

 گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم...

 هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار

  می شود

 

بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک

  خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم

 میریزند...

 هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم

 عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم....

 نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای !

 گاه به یادم می آید  آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین

  لحظه ها بود اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین

 لحظه هاست

 هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!

 نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم که فراموش شده ای !

 تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم

 فراموشت کنم؟

 هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو  بودن هر روز برایم تکرار

 می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند....

 آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها

 دلم را بدجور می سوزاند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 21:14  توسط مهم نیست  | 

در خانه که می نشينم حتی صدا از ديوارهم در نمياد.انگشتانم حس نواختن تار گيتار را ندارد.

از پنجره به بيرون می نگرم .باران می بارد.انگار که دستانش را به سوی من درازميکندولی افسوس که ديوار شيشه ای نمی گذارد پاسخ دستان سردش را بدهم.به سراغ موسيقی ميروم.

اشفته وپريشانم.خاطرات مثل هميشه مرابه بازی گرفته اند.به گذشته هايم مينگرم وارام سر بر بالينم می گذارم ياد تو زيبا روی بهترين.

اما حالا نداشتن تو برای من پاييز روياهايم است .پاييزی که برگهای قرمز ان ياد اور عشق اتشينم و برگهای زرد ان نشانه بی مهری توست.بر تن هريک از درختان کوچه خاطراتم يک يادگاری از تو نقش بسته.

اين درخت سفيد مهربانی تورابر خود يادگار دارد.روی درخت ديگر نگاه مسخ کننده ات

به همين ترتيب تا اخر کوچه پيش ميروم ولی در انتهای کوچه مه ناباوری  همه جا رو فرا گرفته

چه کنم. نمی دانم.ارام پيش ميروم .روی اين درخت به سختی چيزی می توانم بخوانم.از تعجب درجا خشک می شوم.نوشته درخت تنم رامی لرزاند.جدايی تنهايی و....

که باصدای موسيقی به خودم می ايم .به خود که امدم ديدم  بالينم خيس از اشک است.

ديگر نميتوانم بمانم.لباس به تن ميکنم و به سوی مهمانی باران ميروم.از خانه بيرون ميزنم.در راه موهايم خيس ميشوند وبر روی چشمانم ميريزند.حالا بهتر شد .ديگر کسی نميتوانداشکهايم را ببيندکوچه ها رايکی پس ازديگری طی ميکنم خودم هم نميدانم به کدامين سو ميروم.باران ميباردومرا به سيل خاطرات ميسپارد.

اه!اينجا چه اشناست.اری محل اولين ديدار ماست.دختروپسری با هم هستند.پسر عاشق دختر ودختربی اعتنای او

من انها را می شناسم.اری پسر من هستم ودختر تو.

من هر چه خودم را صدا می کنم نمی شنوم .بسوی خودم ميدوم اما داور زمان مرابه خود می اوردومن به يکباره خودم را در بين اسبهای فلزی که نعره کشان به سويم می امدند يافتم.خودم را به کناری کشيدم باران قطع شده بود ولی باران چشمان من همچنان می باريد

ستاره ها را ديدم که سوسوميزنند.من ايستادم و به تنها ارزوی خودم يعنی نگاه کردن به چشمان ستاره گونه ات فکر کردم.به اين که اين سرت را روی شانه هايم بگذاری تا با تو به عرش بروم وماه وستاره در حسرت ما بسوزند ولی افسوس که شهابی هستی که فقط اطراف خودت را نورانی ميکنی ..

احساس کردم از اسمان به زمين افتادم به حال خود نظاره کردم در گودالی پر از اب افتادم.بيرون امدم وبه راه افتادم

جاده  مرا می فهميد .بااينکه هميشه سياه است اماقدمهای مرا به جان می خريد.چون که می دانست عشقم عشق پاکيست و من به سختی پا روی سينه جاده می گذاشتم.

به برگهای روی جاده بی احترامی نمی کنم انها رابه برگهای ديگر می رسانم می دانم که باد انها راازهم جدا کرده همانطور که سرنوشت مرا بازی می دهد

اه!که اين خرابه ها با تمام خرابی چه با صفايند.در اين غربت شب تنها انها هستند که جواب مرا با پژواک قدمهايم می دهند .درحالی که تو ارام در بستر خود خوابيده ای وخوابهای شيرين می بينی و من فقط وفقط نام تو را زمزمه می کنم.ايا اين است عدالت خداوندی؟

ديگر اشک امانم نميدهدومی بارد.ناگهان دستان سردم گرمای دستی را حس می کند.

باورم نمی شود ان چه را که می بينم .تو در کنارم ايستادی .

 در چشمانت می نگرم چقدر دوستت دارم .اين را می توانی در نگاهم ببينی وتو خواستی اشک را از چشمانم پاک کنی که جای تو را خالی ديدم و جز خاطره چيزی نبود

اينک منم وخاطره من.در خرابه ای می ايستم وفرياد ميزنم ونعره می کشم ولی حتی پژواک صدا مرا تنها گذاشت

وباز هم به اتاقم باز گشتم.و گفتم:

سلام تنهايی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 15:7  توسط مهم نیست  |